تبليغاتX
قلعه احساس من
شنبه 10 مرداد 1388 ساعت 03:06

یادتان هست گفته بودم که ، دل ناقابلم غزل شـــــده است  

تازگی این خروس بدآواز ، سر این کوچه بی محل شده است  

صندلی را بیار نزدیکم ، تا کسی نشنود صدای دلــــــــــــم 

داستان من وشما بانو ، مدتی می شود که حل شده است  

حجرالاسواد نگاه شما شده بتــــــــــــــــــــخانه تخیل مـــن 

مرغ احساس من نمی ترسد، بت رویائیش هبـــل شده است 

دیشب او در سر دوراهی غم راه خود را دوباره کج می کــرد 

عین فرمانتان به جان شما ، بی کم وکاستی عمل شده است  

آسمان گرچه با دلم قهر است ، روی حِسّم ستـــــاره می ریزد 

ماه وبرجیس ومشتری با من ، زهره دیوانه زحل شــــده است  

پیرمرد خیال من امشب ، سفره رمــــــــل خویش را وا کـــــــرد 

آن قدر گفت وگفت بالاخره ، که گرفتار صد هچـــل شــده است  

ای پریسای پاک هرشب من ، شرح حالم شمـــا که می دانی  

این دل امشب برغم میل شما  تازگی بدتر از اجــــل شده است 


نوشته شده توسط جابرترمک | لینک ثابت || نظرات(13) - ارسال نظر -  
 
1826